شعر لیلا و شعر یلدا از رضوانی
دو غزل از علیمدد رضوانی
یلدا، نه شب که ماه دلآرای کابل است
ماه تمام در دل شبهای کابل است
از پشت ابر، نه که این بُرقع سیاه
با اضطراب محو تماشای کابل است
او غصه میخورد، به گمانم که تا هنوز
اندوهگین روز مبادای کابل است
تا صبح آه و ناله ی ما را شنیده است
تا صبح او به فکر مداوای کابل است
میگفت: جنگ نه، خرابی و رنج, نه
دنبال کشف تازة معنای کابل است
با روسری آبی خود، پاک میکند
او هر چه گرد بر رخ فردای کابل است
آری برای من، منِ شاعر یقین کنم
یلدا، نه شب که دختر زیبای کابل است
**
لیلا
لیلا مهاجراست که حرفی نمی زند
آزرده خاطر است که حرفی نمی زند
لیلا نماد غربت این حال و روز ماست
درد معاصر است که حرفی نمی زند
لیلا برای رنج کشیدن، تمام عمر
انگار حاضر است که حرفی نمی زند
گم گشته در هیاهوی رنگ وریای شهر
انگار کافر است که حرفی نمی زند
لیلا دلش گرفته ازاین کوچه های تلخ
فردا مسافراست که حرفی نمی زند
این شعر را برای دل او سروده ام
این بیت آخر است که حرفی نمی زند.
علیمدد رضوانی، متولد 1357 در قریة «گَلو» ی شیرداغِ مالستان است. او تحصیلات حوزوی دارد و شاعری را از نیمة دوم دهة هفتاد در شهر قم آغاز نموده است. او اکنون ساکن تهران و عضو «خانة ادبیات افغانستان» میباشد و برای غم نان، چند سالی است که به قول خودش «سنگْکارِ ماهر» شده است. رضوانی، ذوق سرشار، طبع روان و دلبستگی خاصی به غزل دارد. در تهران بیشتری از ادب دوستان او را با غزل «لیلا» میشناسند. و این غزل به جهت بعد عاطفیِ شدید خود چندین بار جوایزی را از آنِ خود کرده است. اکنون یک غزل تازه و غزل «لیلا» را باهم میخوانیم.
یلدایلدا، نه شب که ماه دلآرای کابل است
ماه تمام در دل شبهای کابل است
از پشت ابر، نه که این بُرقع سیاه
با اضطراب محو تماشای کابل است
او غصه میخورد، به گمانم که تا هنوز
اندوهگین روز مبادای کابل است
تا صبح آه و ناله ی ما را شنیده است
تا صبح او به فکر مداوای کابل است
میگفت: جنگ نه، خرابی و رنج, نه
دنبال کشف تازة معنای کابل است
با روسری آبی خود، پاک میکند
او هر چه گرد بر رخ فردای کابل است
آری برای من، منِ شاعر یقین کنم
یلدا، نه شب که دختر زیبای کابل است
**
لیلا
لیلا مهاجراست که حرفی نمی زند
آزرده خاطر است که حرفی نمی زند
لیلا نماد غربت این حال و روز ماست
درد معاصر است که حرفی نمی زند
لیلا برای رنج کشیدن، تمام عمر
انگار حاضر است که حرفی نمی زند
گم گشته در هیاهوی رنگ وریای شهر
انگار کافر است که حرفی نمی زند
لیلا دلش گرفته ازاین کوچه های تلخ
فردا مسافراست که حرفی نمی زند
این شعر را برای دل او سروده ام
این بیت آخر است که حرفی نمی زند.
نظرات